شنبه بیست و یکم بهمن 1385
عشق شایسته ستایش است
اگر چه از همان بچگي در شهر باليده ام اما تلواسه هاي شگفتي مرا به روستاي اجدادي ام در كوهستان پيوند مي زند. حلقه واسط من با روستا مادرم بود. زيباترين قصه هاي ايلياتي را از زبان او مي شنيدم . روانش شاد. پاي حرف هايش كه مي نشستم ناگهان به عالمي ديگر پرتاپ مي شدم: دنياي پريان ، درويشان باكرامت، جنگجويان ايل، تيتال گويان شيرين و...حكايت هاي دلدادگي! عشق شط جليلي بود برايم. خداي من!عشق دختران ايل چه ساده و بي ريا بوده است. عشق هاي چشمه! عشق هاي بهار!عشق هايي كه در سماع ساده آنان شكل مي گرفت:
بينا ..اري بينا ،نازاركم بينا!
سوزه ...اري سوزه
دختري دو هار ميا جومي گه نم واشه!
و حالا حكايت عزيز و نگار است!حكايت يك دلدادگي ! حكايتي كه در ذهن و زبان روستاييان جاري است. حكايتي كه يادمان مياورد عشق عليه السلام شايسته احترام است. داستاني كه باعث مي شود به خودمان برگرديم با اين سووال دهشناك كه : هي فلاني تو چرا عاشق نشدي؟!
يوسف كار بزرگي كرده است كه عشقنامه عزيز و نگار را فرياد كرده است. حسنش به اين است كه ديگر آخرين منظومه هاي عاشقي را در ديوان هاي قرون ماضي سراغ نمي گرديم. كافي است دل به صحرا بدهي ، كافي است سري به كوهستان بزني!عشق هنوز لاي گندم زارها به انتظار دلدادگان نشسته است:
دختري دو هار ميا جومي گه نم واشه!( دختري انگار از دورترها مي آيد با كاسه اي پر از گندم!)
كسي اما از سرنوشت عزيز و نگار خبري ندارد:
آنها در رودخانه غرق شدند!
عزيز و نگار سنگ شدند!
عزيزو نگار رفتند به غربت!
در قصه هاي مادرم هميشه همه چيز به خير و خوشي تمام مي شد. اما پاي قصه هاي عاشقانه كه وسط مي آمد من خوابم مي گرفت. قصه ها آنقدر درازدامن بودند كه فردا آخر قصه را به ياد نمي آوردم.مادر هم چيزي يادش نبود. مي گفت همين قدر از قصه را شنيده است!
فرهاد ژاركم ، ايمان دينم !
بال چيم اوردير منم شيرينم!
(فرهاد من كه اينگونه زار و نزار افتاده اي!تو همه دين و ايمان مني! بال چشمانت را بگشا. اين منم در بالينت، شيرين تو!)
فرهاد قصه هاي عشق هرگز چشم نمي گشايد تا در دم آخر شيرين را ببيند.
عزيز كوه هاي الموت وقتي تن به آب مي سپارد برنمي گردد تا از نگارش خبر بگيرد.
و عشق داستاني است كه كسي آخرش را به خاطر نمي آورد.
به يوسف عليخاني به خاطر بازخواني قشنگ يك عشق تبريك مي گويم.
عکس هایی از شب عزیز و نگار
عزیز و نگار یادآور عزیز و کبری کردهاست
گزارش شب عزیز و نگار





