سه شنبه یکم مرداد 1387
تاملی در ابیاتی از خواجه شیراز
تناسب در لفظ و معنی
پيشتر در نوشتاري مجمل به مهندسي كلمات در شعر حافظ اشاره اي شده
بود در اين مجال قصد بيان گونه اي ديگر از ظرافت ها و دقايق شعر حافظ است . نيازي به توضيح نيست و قابل انكار هم نيست كه شعر حافظ علاوه بر معاني بلند ، دقيق ، عميق و اغلب رندانه؛ از شكل و ظاهري فخيم و استوار از جميع جهات از جمله وزن ، رديف ، قافيه تناسب كلمات ، جملات ، مراعات نظير ، تضاد ، تقابل ، طباق و در كل از همه صناعات لفظي در كنار صناعات معنوي در اوج نمونه هاي ادب فارسي است . به كار بردن كلمات در شعر حافظدقيق و استادانه است و شكي وجود ندارد كه خود مبدع آن بوده و ذهن خلاق و هنرمند او توانسته است به زيبايي كلماتي را در يك مصرع و يا بيت در كنار هم چيدمان كند چينشي كه تا پیش از او در اين حد از زيبايي وجود نداشته است . گرچه برخي از ابيات و حتي غزليات حافظ الهام گرفته از امثال خواجو و خيام است امّا اين نوع استفاده را بايد به حساب تواتمندي حافظ در بهره گيري از مضامين و الفاظ زيبايي كه ديگران بكار برده اند ارزيابي كرد . توانمندي حافظ در اين زمينه به حدي است كه بهره هاي اندك او از گفته هاي ديگران غباري بر قصر معاني او نمي نشاند
مرور مي كنيم بخشي از زيبايي هاي شعر حافظ در بكارگيري كلمات و واژه های متناسب كه اصطلاحاً به آن مراعات نظير و يا ایهام تناسب گفته مي شود :
|
به حسن و خلق و وفا كس به يارما نرسد |
تو را در اين سخن انكار کارما نرسد |
قرار گرفتن كلمات حسن ، خلق ، وفا و يار جنس كلام را ظريف و مطلوب كرده و در مصرع دوم همنشني و هم جنسي انكار و كار نیز بر زيبايي آن افزوده است .
|
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست |
عاشقي شيوه ي رندان بلاكش باشد |
با در كنار هم قرار دادن دو واژة عاشقي و رندي مقولة وسيعي از ارتباط معنايي اين دو را در ذهن خواننده مجسم كرده است .
|
روا مدار خدايا كه در حريم وصال |
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد |
هم آوايي كلمات حريم ، حرمان و محرم هم به لطافت و نرمي تلفظ اين بيت كمك نموده و هم بر بار عاطفي آن افزوده است و از جهتي هم نرمي اداي حرف «حا» خود ملايمت وملاطفتي در بيت پديد آورده است .
|
بشوي اوراق اگر همدرس مايي |
كه علم عشق و دفتر نباشد |
رعايت تناسب در به كارگيري كلمات اوراق ، درس ، علم و دفتر از يك طرف و تقابل آنها با واژه پر معناي عشق خود حديث مفصلي از تنازع بين علم و عشق و جدال سابقه دار عقل و عشق است .
|
مرغ دل باز هوا داد كمان ابرويي است |
اي كبوتر نگران باش كه شاهين آمد |
مرغ ، هوا ، كمان ، كبوتر و شاهين نگاه خواننده را به آسمان برده و فضاي آسمان و پرواز رادر ترسيم مي كند .
|
عاقلان نقطة پرگار وجودند ولي |
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند |
نقطة ، پرگار ، سرگردان ، دايره و وجود همگي ايستايي وحيراني را تداعي کرده و در مقابل عشق اند . حرف (ق) در مصرع اول و واژه نقطه تداعي توقف در مقابل مصرع دوم كه از نرمش و حركت حكايت ميكند.
|
دواي درد عاشقي را كسي كوسهل پندارد |
زفكر آنان كه در تدبير درمانند درمانند |
كلمات و واژه هاي هم شان و هم معني درد ، درمان ، دوا ، تدبير و ... و در نهايت درماندگي هر تدبيري در مقابل درد عاشق .
|
نه من بر آن عارض غزل سرايم و بس |
كه عندليب تو از هر طرف هزارانند |
اين بيت به تنهايي تابلويي قابل تصور از گل و بلبل ، عندليب و هزاران كه تداعي كنند هزار دستان است و نماهنگي از تصوير و آواز عرضه می کند .
|
اي جوان سرو قد گويي بزن |
پيش از آن كز قامتت چوگان كنند |
جواني و سرو قدي ، گوي و چوگان ، گو زدن و چوگان كردن ، قامت و چوگان. اين كلمات حتي اگر بدون فعل هم در كنار هم چيده شوند وافي مقصودند و خواننده به مقصود مورد نظر پي خواهد برد .
|
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین |
گفتا به كوي عشق همين و همان کنند |
دو كلمه صنم و صمد با تركيبي زيبا در يك مصرع آمده اند . صنم عين نياز است و افتقار و صمد اوج بي نيازي است و كمال. ارائه تعريفي متفاوت از عشق كه مي تواند دو بي نهايت كفر و دين را كنار هم بگذارد و تصريح به اين معني كه حال و هواي عشق متفاوت با معادلات عادي ماست .
|
مبين گدايان عشق را كاين قوم |
شهان بي كمر و خسروان بي كلهند |
كمر و كلاه از ملزومات خسروي است . این بيت گدايان عشق رادر مقابل شاهي و خسروي قرار داده و به عبارتي تاکید است بردولتي كه ندارد غم از آسيب زوال .
|
دل چو پرگار به هر سو دوراني مي كرد |
و اندر آن آينه سر گشته پا بر جا بود |
دل و دايره هر دو سر گشته اند و تصوير تصديق آفرين پرگار كه از يك سو سر گشته و دوراني و از ديگر سو پا بر جايي وحيراني است را نمايانده است.
|
دوش در حلقه ي ما قصه ی گيسوي تو بود |
تا دل شب سخن از سلسله ي موي تو بود |
دوش و شب ، گسيو و مو ، قصه و شب و سخن همگي نظيره هاي زيبايي از كلامند كه در كنار هم قرار گرفته وتصويري تاريك و آرام بر روح و روان خواننده القا و سكون و آرامش هديه مي دهد .
|
حكم مستوري و مستي همه بر خاتمت است |
كس ندانست كه آخر به چه حالت برود |
بين مستي و مستوري علاوه بر تناسب معنايي تضاد و تناسب آوايي نيز وجود دارد ، همچنين بين خاتمت و آخرت و از سويي بين حكم و خاتم به معني مهر ارتباطي معنايي بر قرار است .
|
از ره مرو به عشوه ی دنيا كاين عجوز |
مكاره مي نشيند و محتاله مي رود |
مكاره و محتاله ( مكر و حيله ) گرچه داراي معني قريب هستند اما در كنار هم بودن اين دو هم به آن زيبايي داده و هم بر غلظت آن افزوده است و چون با صفت ديگري از دنيا ( عجوزه ) در مصرع اول مي آيد زيباتر مي شود . دنيا عجوزه اي مكاره و محتاله است كه دائم در حال عشوه گري است .
|
گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض |
ورنه هر سنگ و گلي لؤ لؤ و مرجان نشود |
بين گوهر، لؤلؤو مرجان از يك طرف و سنگ و گل از طرف ديگر تناسب معنايي وجود دارد .
|
خلوت دل نيست جای صحبت اضداد |
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد |
ابتدا آنكه خلوت جاي صحبت نيست وديگر دو ضد در يك جا جمع نمي شود علاوه بر ديو و فرشته كه ضد محسوب مي شوند و در اينجا به عنوان مثال آورده شده بين خلوت و صحبت نيز تضاد وجود دارد .
|
چه ره بود اين كه زد در پرده مطرب |
كه مي رقصند با هم مست و هوشيار |
بين ره، پرده ،مطرب ورقص تناسب و نيز بين مست و هوشيار تضاد و هم نوعي تناسب وجود دارد .
|
حافظ شكايت از غم هجران چه مي كني |
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور |
شكوه ، غم و هجر ، هجران و ظلمت لشكريان ياس و نوميدي اند كه در مقابل نور و وصل صف كشيده اند
|
دل كز طواف كعبة ی كويش و قوف يافت |
از شوق آن حريم ندارد سر حجاز |
طواف ، كعبه ، وقوف ، حريم حجاز واژه هايي كه فضاي معنوي و سرزمين وحي را ترسيم و از اين طريق سخن از عشق را به ميان كشيده وعشق را قدسي نموده است .
|
ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند |
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش |
به كار بردن تعلل ، دور و تسلسل فضاي فلسفي وعقلاني بر بيت و ذهن خواننده حاكم مي كند تسلسل بيهودگي و باطلی است، فلسفه و عقل و منطق چون به مصاف عشق درآيند به تسلسل و بطالت ختم مي شوند .
|
كمند صيد بهرامي بيفكن جام جم بردار |
كه من پيمودم اين صحرا نه بهرامست و نه گورش |
با بكار بدن الفاظي از جنس شاهنامه سايه قدمت و ديرينگي بر شعر افكنده است ، بهرام ، گور ، جام جم ، كمند ، صيد و صحرا، با اين الفاظ گذشته هاي نا پايدار و بسيار دوري را در نظر مجسم مي كند .
|
شيوه و ناز نو شيرين خط و خال تو مليح |
چشم و ابروي تو زيبا قد و بالاي تو خوش |
خط و خال ، شيرين و مليح ، شيوه و ناز ،چشم و ابرو ، قد و بالا و زيبا و خوش واژگاني هستند كه به خودي خود لطافت و ظرافت را ترسيم كرده است.گويي از كلمات و واژه ها قلم مو و آبرنگ ساخته ودر منظر ما تابلويي زيبا از قامت دلرباي يار نمايانده است.
واز اين دست كلمات و ابيات در ديوان حافظ به وفور مي توان يافت كه لسان الغيب با بهره گيري از هوش و ذوق سرشار و الهي خود به استادي تمام لفظ را در خدمت خلق معاني بلند در آورده است.
|
|
|

